جاده عشق
كنار اين جاده عشق يه گل تنها داره پر پر ميشه...
اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود می ترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردن شان-بس که بزرگ اند-باید فاصله بگیرم می ترسم.از وقتی که فهمیده ام ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه اش کنم،به شدت ترسیده ام.از حقارت خود لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام.فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند.فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.اما نماند.به سرعت بزرگ شد.از لای انگشتان من لغزید و گریخت.آن قدر که من مقهور آن شدم.آن قدر که وسعتش از مرز های "دوست داشتن" فراتر رفت.آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد.آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم.تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین. حکایت عشقی بی قاف،بی شین،بی نقطه-مصطفی مستور از روزگار پیشین، تا حال از درس و مدرسه، از قیل و قال بیزار بوده اند اما... اعجاز ما همین است ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در یک کتابخانه ی کوچک بر پله های سنگی دانشگاه و میله های سرد وفلزی گل داد و سبز شد آن روز،روز چندم اردیبهشت یا چند شنبه بود نمی دانم آن روز هرچه بود از روز های آخر پاییز یا آخر زمستان،فرقی نمی کند زیرا ما هردو در بهار -در یک بهار- چشم به دنیا گشوده ایم ما هردو در یک بهار چشم به هم دوختیم آن گاه ناگهان متولد شدیم و نام تازه ای بر خود گذاشتیم فرقی نمی کند آن فصل -فصلی که می توان متولد شد- حتما بهار باید باشد و نام تازه ی ما، حتما دیوانه وار باید باشد فرقی نمی کند امروز هم ما هرچه بوده ایم، همانیم ما باز می توانیم هرروز ناگهان متولد شویم اوایل کوچک بود.یعنی من اینطور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجمشان بزرگ تر از دل میشود، می ترسم. از چیز هایی که برای نگاه کردنشان- بس که بزرگ اند –باید فاصله بگیرم می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعتش از مرز های "دوست داشتن" فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است میگویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را،برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین... باز محمود باز محمود با کنايه
اندکی قدّ و يه هاله می برد پول از خزانه نامه هايی کودکانه، سرگشاده ، احمقانه آخر ای مجنون سر مست يادم آمد از فلسطين از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاورميانه با دو پای کودکانه میدويدم همچو آهو می شنيدم میشنيدم اندر اين دوران پررنجی که دانی بشنو از من ، کودکِ من از دستاوردهای رییس جمهور آریایی دکتر دیپلم نگرفته احمدی نژاد:
تو این بخش از عالم هستی یه اتفاق خفیج افتاده!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میخوام اپ کنم!!!!!!!!!!!!!!
اونایی که موافق اند دستا بالا در ضمن نظر بدید پستم راجع به چی باشه؟
چیه باز دارین چپ چپ نگاه میکنین؟بابا به جان امواتم مخم نمیکشهههههههههههههه
خلاصه که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...
تو این بخش از عالم هستی یه اتفاق خفیج افتاده!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میخوام اپ کنم!!!!!!!!!!!!!!
اونایی که موافق اند دستا بالا در ضمن نظر بدید پستم راجع به چی باشه؟
چیه باز دارین چپ چپ نگاه میکنین؟بابا به جان امواتم مخم نیکشهههههههههههههه
خلاصه که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...
به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه
من اعتراف میکنم به ننگ سرسپردگی
به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی
من اعتراف میکنم به انقلاب مخملی
به کودتای موسوی علیه بیت رهبری
من اعتراف میکنم که خاتمی منافق است
و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است
و اعتراف میکنم به صاف بودن زمین
به روز بودن شب و یسار بودن یمین
من اعتراف میکنم که جاننثار رهبرم
که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم
من اعتراف میکنم که شب سفید بود و من
اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من
من اعتراف میکنم که اشتباه کردهام
و عمر خویش بیجهت چنین تباه کردهام
من اعتراف میکنم تعفن لباس من
زکار خویش بوده من خودم خراب کردهام
فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده
من اعتراف میکنم هوای آب کردهام
من اعتراف میکنم نه بطری و نه کابل بود
نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود
من اعتراف میکنم که قرصها توهم است
و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است
من اعتراف میکنم فقط کمی امان بده
به دوستان گشنهام فقط یه لقمه نان بده
من اعتراف میکنم تو رو خدا فقط بزن
چه کار کرده مادرم؟ چه کار کرده پیرزن
من اعتراف میکنم فقط نگو به دخترم
در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم
سرخوش از وضع زمانه
نفت شصت و نه دلاری
سال 60 مليارد دلاری
با سفرهای فراوان
ساخته از خود فسانه
می دهد دائم حواله
میخورد از مال مردم
میپَرد بر دوش مردم
میدهد دائم شعارِ
مهرورزی، عدلخواهی!
خلق ثروت، محو نکبت!
دين پناهی، سادگی، بیقيد و بندی!
چون به جدّ، مینگری، امّا تمامی :
تندخويی، جنگ خواهی!
پخش فقر و بینوايی !
لودگی، مردم فريبی، بیخيالی!
هستهای اين طبل خالی!
مملو از پند و عتاب و ادّعا، پر از کنايه
مینويسد او برای حاکمان اين زمانه!
هيچ آيا تا کنون امّا
مروری کردهای بر وضع و حال اين کرانه؟
هيچ انديشيده ای آيا
که از روی محبت
گر يکی از آن اجانب
نامهای بهرِ تو و اين دولتِ جل الخلايق
در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ پُر بلا و مشکلِ خاورميانه
با همان سبک و سياقِ هاديانه
پرغرور و پر اِفاده ، پُر زِ ايراد و کنايه
انشا کند، پخشش کند
در خيلِ انبوه رسانه، ماهواره، روزنامه
پاسخی داری برايش؟
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
از بلندیهای جولان
از دلار و پول نفت و نقشِ ايران
اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران
حرفهای قلدرانه، احمقانه، خودسرانه
پُرهزينه، پرضرر، بی فايده، بَس ناشيانه
از رجايیِ زمانه ،
باورش گشته که هست او :
يک پديده! معجزه در اين هزاره!
يک دو سه مزدورِ پرگو
در کنارش ني، هر دم
می روند اين سو و آن سو
می کنند از او ستايش، همچو ناجی ِ زمانه
ليک امّا
اندرون مملکت آنچه نمايان
سايه شوم فساد و نکبت و فقر و فغانِ بينوايان
گه به اين سو، گه به آن سو
دور میگشتم زخانه
در ميان مدح و روضه
اندرون بحث و شورا و کلاس و مدرسه واندر رسانه
میشنيدم دم به دم
از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده
داستانهای مخوفی بهر اين ملک فِتاده
از لب شيرين پيران خردمند
مستمر اين برترين و بهترين پند:
آه ای خوشباوران کم سوادِ پرافاده
اين چنين بیفکر و تدبير و درايه
مرز و بوم و مملکت کردن اداره
آخر ای مستان قدرت، اين روش تا کی ادامه؟
اندک اندک رفته رفته
تيرگی، افسردگی، بيچارگی، درماندگی
بر پهنه اين کشتی در گل نشسته،
گشته چيره
حيف امّا کز سر خيرهسری، خودمحوری، کوتهخيالی
در نگاه اين جماعت
جملگی انديشمندان زمانه
يا که مزدورِ اجانب، عامل و بوق بيگانه
يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق، تحت الحمايه
هر که باشند، از برای خيرخواهی
هرچه گويند و نويسند
غير مسموع و زياده!
ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه!
آری اينک
جهل او چون تيغِ برّان
میزند از بن
نهالِ جاودانِ اقتصاد و علم و تحصيل و اراده
رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ باستانی
از زبان مامِ ميهن :
مرز و بوم پاک ايران
پرگهر مهد دليران
خطة يکتاپرستان
سرزمين مهر و ايمان
يک رئيس جمهور نادان
کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران!
اگر بار گران بوديم مانديم
اگرنامهربان بوديم مانديم
اگرمانند سنگ پاي قزوين
براي اين و آن بوديم مانديم
اگر با هاله جان نور روزي
رفيق ِ دل ستان بوديم مانديم
براي خوش خوشان مردم خود
طرفدار چاخان بوديم مانديم
براي مفسدان اقتصادي
اگر تنها فغان بوديم مانديم
زن بابا براي ملت خود
مامان ِ ديگران بوديم مانديم
وبا چاوز فقط در اين سه چار سال
اگر هم داستان بوديم مانديم
اگر با پول بيت المال هر روز
به يك كشور روان بوديم مانديم
در اين مدت خلاصه هرچه بوديم
به كام دشمنان بوديم مانديم
اگراز گنده گويي هاي« جاويد»
چو يك آتشفشان بوديم مانديم
اولا:
بزرگترین دستاوردش این به بود که خلیج پارس رو ملی کرد و نام اون رو به
خلیج عربی تبدیل کرد تا اینجوری خیال همه ی آریایی های ساکن ایران راحت
بشه.
دوما: مد لباس رو برای ایرانی ها ملی کرد از جمله برای بانوان ایرانی با قرار دادن کامل توسری اون هم مدل عربی
و
همچنین گردن انداختن دستمال گردن عربی در مجالس رسمی بین المللی تا نماد
ملی آریایی ما رو به همه ی مردم جهان نمایش بده و برای ایرانی ها آبرو بخره
در این مورد همه خیال همه راحت شد.
سوما:
بودجه ملی آریایی رو برای کشور آریایی یعنی ایران خودمون افزایش داد از
جمله فرستادن گونی گونی پول به ونزوالا و همینطور برای کشور دوست و برادر
خونی عرب های ساکن سوریه لبنان و فلسطین
البته فکر بد نکنید یه وقتا.... در آینده همش بهمون بر میگرده
چندم... چندم بودیم؟! آها
چهارمن: اما این بخش لذت خاصی داره ولی نه برای م ا برای برادران عربمون در کشور های حاشیهی خلیج
چی بوده؟
به این یکی باید بیشتر افتخار کنیم
ملی کردن صنعت صادرات دختران ایرانی برای تازیها
در این سال همواره هزاران هزار زن دختر ایرانی برای لذت بردن اعراب به کشورهای خلیج صادر شدند تو این مورد دیگه چیزی کم نذاشته
حداقلش
اینه که تو این شبکه های خراب عربی نماد پرچممون و عکس زنان ایرانی رو
میتونیم از دریچه تلوییزیون خونمون ببنیمو به خودمون افتخار کنیم که
ایرانی هستیم
پنجمن و ششمنو هفتمن در آینده معلوم خواهد شد
بابا
دیگه حق بدید به محمود مگه این چهار سال چه قدر وقت داشته که بخواد بازم
برامون دستاورد بیاره به امید هاله نور در 4 سال آینده دستاوردها چند
برابر این خواهد شد.
| Design By : Night Skin |

